ایام فاطمیه رو از حالا به تمام شیعیان تسلیت عرض میکنم.امیدوارم در زندگی فاطمه گونه باشیم.
داستان سلطان و خوشبختی
روزی سلطانی بیمار شد و گفت:نیمی از ثروت خود را به کسی میدهم که مرا شفا دهد.
تمامی خردمندان آن سرزمین گرد آمدندتا چاره ای برای سلطان بیابند.اما هیچ کس درمان درد اورا نمیدانست.تنها یکی از میان آنهاعقلا برای شفای سلطان فکری کرد و گفت:هرگاه مرد خوشبختی را یافته و پیراهن اورا بگیرید و بر تن سلطان کنید،علاج درد خواهد شد.
سلطان آدم های خود را همه جا به جستجوی مردی خوشبخت و سعادتمند فرستاد ولی هیچ کس را نیافتند.هیچ کس انگونه که باید و شاید سعادتمند و قانع نبود.هرگاه مال و مکنت داشت از مرضی رنج میبرد،اگرکه از سلامتی کامل بهره داشت،از فقر و مسکنت در عذاب بود،اگر هم صاحب ثروت و هم سلامتی بود ،از همسر بدجنس خدگله میکردو یا فرزندانی داشتناباب، بدین ترتیب هر کس دردی داشت و گله مند بود.
سرانجام شبی پسر سلطان ر ابر حسب تصادف گذر از مقابل کلبه ای افتاد و صدایی از درون شنید که میگفت شکر خداوند،کار خود را به خوشی تمام کرده ام ،شکمم سیر است و حالا فارغ از هر ناراحتی سرم را میگذارم و میخوابم! دیگر چه سعادتی بالاتر از این!
پسر سلطان مشعوف شده و دستور داد تا پیراهن آن مرد را برداشته و برای سلطان ببرند و هر مبلغی هم که مورد نیاز آن مرد باشد به وی بپردازند.
فرستادگان به کلبه ی مرد خوشبخت رفتندولی آن مرد سعادتمند آنقدر فقیر بود که آصلا پیراهن نداشت!
به نظر من خوشبختی نسبیه .حالا شما قضاوت کنید خوشبختی به چیه؟
دید موسی یک شبانی را براه کو همیگفت ای گزیننده اله
تو کجایی تا شوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت
جامهات شویم شپشهاات کشم شیر پیشت آورم ای محتشم
دستکت بوسم بمالم پایکت وقت خواب آید بروبم جایکت
ای فدای تو همه بزهای من ای بیادت هیهی و هیهای من
این نمط بیهوده میگفت آن شبان گفت موسی با کی است این ای فلان
گفت با آنکس که ما را آفرید این زمین و چرخ ازو آمد پدید
گفت موسی های بس مدبر شدی خود مسلمان ناشده کافر شدی
این چه ژاژست این چه کفرست و فشار پنبهای اندر دهان خود فشار
گند کفر تو جهان را گنده کرد کفر تو دیبای دین را ژنده کرد
چارق و پاتابه لایق مر تراست آفتابی را چنینها کی رواست
گر نبندی زین سخن تو حلق را آتشی آید بسوزد خلق را
آتشی گر نامدست این دود چیست جان سیه گشته روان مردود چیست
گر همیدانی که یزدان داورست ژاژ و گستاخی ترا چون باورست
دوستی بیخرد خود دشمنیست حق تعالی زین چنین خدمت غنیست
با کی میگویی تو این با عم و خال جسم و حاجت در صفات ذوالجلال
شیر او نوشد که در نشو و نماست چارق او پوشد که او محتاج پاست
ور برای بندهشست این گفت تو آنک حق گفت او منست و من خود او
آنک گفت انی مرضت لم تعد من شدم رنجور او تنها نشد
آنک بی یسمع و بی یبصر شدهست در حق آن بنده این هم بیهدهست
بی ادب گفتن سخن با خاص حق دل بمیراند سیه دارد ورق
گر تو مردی را بخوانی فاطمه گرچه یک جنساند مرد و زن همه
قصد خون تو کند تا ممکنست گرچه خوشخو و حلیم و ساکنست
فاطمه مدحست در حق زنان مرد را گویی بود زخم سنان
دست و پا در حق ما استایش است در حق پاکی حق آلایش است
لم یلد لم یولد او را لایق است والد و مولود را او خالق است
هرچه جسم آمد ولادت وصف اوست هرچه مولودست او زین سوی جوست
زانک از کون و فساد است و مهین حادثست و محدثی خواهد یقین
گفت ای موسی دهانم دوختی وز پشیمانی تو جانم سوختی
جامه را بدرید و آهی کرد تفت سر نهاد اندر بیابانی و رفت
برچسبها:
خوشبختی,
ایام فاطمیه,
شفا,
تسلیت,
زن
+ نوشته شده توسط جاوید در سه شنبه
1391/01/15 و ساعت
19:58 |